26ماهگی وتولد مامانم
سلاممممم
مامان چقدر تنبلم شدم نمیدونم چرا حس نوشتن ندارم
جونم عزیزم دیگه اقا شدی اسم مامان و بابا خودت خاله همه رو بلدی وهی خوشت میادصدا میکنی
من گاهی اخم میکنم که اسممو صدا نزنی زود میاری بوس بارونم میکنی میگی مامانی مامانییییی
شب یلدا هم با عمه هات خونه بابا بزرگی دعوت بودیم خیلی خوش گذشت منم از خودم سورپرایز در وکردم ژله میوه واناردرست کردم دست عزیز وبابابزرگی درد نکنه خدا سایه شون همیشه بالا سر نوه وبچه هاحفظ کنه واقعا بودن بزرگترها نعمته
واااااااااا چقدر مامانی شیطون شدی هزار ماشالله گاهی اوقات انگارخونمون زلزله 10ریشتری اومده از دست تو اینقدر ریخت وپاش میکنی گاهی اوقاتم کمکم میکنی با هم جمع میکنیم
7 دی هم تولد مامانت و26 ماهگیت بود عزیزم
اول زنگ زدی بهم توووووووووووود مبارک گفتی دلم می خواست پیشت بودم قورتت میدادم کلی ذوق زده شده بود حیف که سر کار بودمممممممممم
شبم داداش امید رفت واسمون کیک خرید
دستتون درد نکنه دوتا گل پسرهای مامان جون
البته یکم به دلایلی از دست بابای ناراحت بودم وگرنه می خواستم شامم اکبر جوجه بدم که کنسل شد
خدا هم نخواست ولخرجی کنم ههههههههههههه
تا خواستم بگم برو شام بگیر دوتا غذای نذری اومد همونو شام خوردیم
مامانی همون روز تولد من 26 ماهگی شما غنچه وگل زندگیم هم بود
انشالله همیشه سر حال وخندون باشی عزیزممممممممم
این ژله واسه شب یلدا
کیک تولد مامان


برای پسرم
دستهای کوچکت
معنای تمام زندگی ام
چه مستی خوشایندی ست
حس گرمای ناب انگشتانت در زیر پوستم
چقدر خدا نزدیک است
وقتی تو میخندی
چه سرخوشانه وبا غرور نام مادری را یدک میکشم
ودست در دست تو
تمام پاییز پارک را می دوم
به میهمانی برگها دعوتیم
ورقص پایمان روی تن برگهای جادویی چه شکوهی دارد
به دنبال کرمها زیر خاک را می جوئیم
وبلند بلندشعرمی خوانی
پاییزه آی پاییزه
برگ درخت میریزه .....................
بگذار نگاهمان کنند
چه باک مردم
لذت این لحظه ها
تکرار نشدنی ست


26ماهگی وتولد مامانم
